ایلیاایلیا، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره

ایلیا قند عسل طلای مامان

ورود به ده ماهگی ورجک مامان مبارکککککککککککککککککککککککککک

عزیز دل مامانی الان که دارم برات می نویسم 5 روز هست که وارد دهمین ماه زندگیت شدی مبارک باشه ای عزیز دل مامان مامان خیلی خیلی تنبلی شدم  که بعد از چند روز تا خیر دارم برات مطلب می نویسم  به دو علت یکی ماه رمضونه بعضی روزها مامان روزه هست حوصله نداره....................یکی هم نمی دونم چرا  چند روزیه دل وداغ هیچ کاری را ندارم اخه از نداشتن  پدر ومادردلم خیلی میگیره واحساس تنهایی میکنم اگر اونها راداشتم برام خیلی پشتوانه بودندگاهی میبیینم دوستان واشنایانم در هفته دو وسه روزشونه خونه پدرشون هستند وخوش میگذروند دلم برای خودم وبچه هام که تنها بی کس هستیم میسوزه وگریم میگیره در تنهایی اخه هیشکی واسه من پدر ومادر نمیشه..........
14 مرداد 1391

مسافرت گل پسری به شمال وتعطیلات مامانی

  سلام سلام ما ازمسافرت اومدیم حالا برات بگم چکارها کردیموکجاها رفتیم در این مدت   مامان جونی تعطیلات مامانی از 22تیر شروع شدخیلی دلم یه مسافرت می خواست دوست داشتم با خاله جون وبچه هاش بریم اراک ولرستان وکردستان ولی بابای وداداشی موافق نبودن بابای به خاطر شما میگفت  هوا گرمه و پسرمون خدای نکرده مریض میشه......دیگه سخته با ایلیا مسافرت طولانی رفتن به هر حال منم راضی شدم که شما گل پسری راحت باشی................ به هر حال همراه باباو داادشی خاله فاطمه که ازت نگهداری میکنه رفتیم شمال خونه دایی حمید اخه حامد پسر دایی ودایی جونت خیلی اصرار کردند که بریم خونشون ماهم قبول کردیم جمعه ساعت 2 حرکت کردیم رفتیم رشت خونه دایی جون...
31 تير 1391

اولین مسافرت قند عسل به جزیره کیش

بعد از بدنیا اومدنت مامانی تصمیم گرفتیم بریم مسافرت داداشی دلش خیلی می خواست بریم کیش خلاصه با دایی وبچه هاش کیش راانتخاب کردیم درست دوماه وبیست روز از بدنیا امدنت می گذشت رفتیم کیش ساعت 8صبح از خونه حرکت کردیم ساعت 15/10فرودگاه بودیم ساعت حرکت هواپیما 45/10 بود بعد از مدتی سوار هواپیما شدیم حدود دو ساعتی  کشید تابه جزیره زیبایی کیش برسیم ( مامانی من خیلی ترسیده بودم اخه اولین بار بود هواپیما سوار می شدم) نمی دونم شما که همش خواب بودی وبا کمربند به مامانی وصل بودی خیلی بهت خوش میگذشت مامانی وقتی از هواپیما اومدیم پایین دیدیم از طرف هتل اومدن استقبالمون بعد از جابجا شدن رفتیم ناهار بعداز ظهر استراحت کردیم بعد ساعت 30/3رفتیم پدیده شاندیز...
19 تير 1391

نه ماهگی و سینه خیز وچهار دست پارفتن گل پسرم مبارک

  مامان جون خیلی خیلی تنبل شدم چند روز  نتونستم بیام وبت را آپ کنم چند مشکل وجود داشت اول اینکه کامپیوتر خونه خراب شده دوم محل کارم اینترنتمون با مشکل مواجهه شده بود. مامان قربونت برم بلاخره طلسمو شکستم مامان جونم چند روز قبل بادست وپاهات حرکت به سمت جلو را یاد گرفتی از روزی که وارد نه ماهگی شدی  چند تا کار را باهم انجام میدی سینه خیز وچهار دست وپا میری ووسایل خونه میچسبی وبلندمیشی روپاهات می ایستی........ الهی مامان بخورمت که هرروز دلم غش وضعف میره برات مامان جون دیگه خودت را سریع به هرچی دور برت باشه می رسونی وکلی خنده میکنی مامان جونی دیروز یه پله کوچیک بین اشپزخونه وحال هست انقدر سعی کردی که از اونجا تونستی بیایی...
18 تير 1391

ایلیا عزیز مامان

مامانی امروز می خوام بعد یه مدت وبلاگتو آپ کنم قربونت بگردم خیلی با مزه شدی حسابی که به قول داداش امید اول  همه به شما توجه میکنند بعد به بقیه بابا بزرگی عمه وخاله وداییها خیلی خیلی دوستت دارند بچه های فامیل که دیگه نگو همش یکی بغل میکنه دیگری تو نوبت واستاده واسه بغل کردن تو مامان جونم با شیرین کارهات همه را شیفته خودت کردی وحسابی دلبری میکنی یه صداهای عجیب وغریب از خودت در می آری یاقهقهه می خندیکه مامانی از تعجب انگوشت به دهن می مونم واسه صداهات کاملا برای مدت طولانی می تونی بشینی سینه خیزمیری اونم  با شونه سمت راست خودتو به وسایل مورد نظرت می رسونی هنوز نمی تونی بادست وپاهات  سینه خیز بری عاشق دستمال کاغذی هستی تا ا...
27 خرداد 1391

روزت مبارک باباجون

اومدم وبلاگ گل پسری را آپ کنم  مامانی دیروز روز تولد حضرت علی و روز پدربود روز پدر  برهمه بابا های دنیامبارک باشهههههههههههههههههههه مامان جون یه روزی شما هم مثل بابای پدر میشی انشاللهههههههههههههههههه قربونت بشم مامان جون دیروز با شما پسر گلم رفتیم برای بابا بزرگی یعنی پدر باباجونت یه پارچه پیراهنی خریدم اخه بابا اکبر پیراهن دوخته نمی پوشه مجبور شدیم پارچه بخریم هر چه به بابات اصرار کردیم بیاد یه شلوار برایش بخریم نیومدکه نیومداخرش هم مجبورم بدون بابای برم براش بخرم  (اخه سایزشو نمی دونم کوچیک وبزرگ بشه چکار کنم) بعد از اونجا با شما رفتیم سر مزار بابا جون مادری خودت می دونی که مامانی چند ساله پدر ومادرشو از دست داد...
18 خرداد 1391

هشت ماهگیت مبارک قند عسلم

ورجک مامان وبابا امروز هفت ماهت تموم میشه واردماه هشتم از زندگیت میشی انشالله صد ساله شدنتو جشن بگیری عزیزدل مادر پسرمون خیلی شیرین شده شیرینتر از عسل بااون خندهای صدا دارت دل همه را آب میکنه جای خاصی برای خودت باز کردی پیش همه امروز از کارهای که یاد گرفتی می خوام بنویسم از خودت صدا در میاری ابووووووووف باااااااابااااااا بوبوبو وقتی داداشی میگه یالله سریع دست راستو میاری بالا باهاش یالله میدی کلی با دست وپاهات بازی میکنی وقتی صبح از خواب بیدار میشی یک ساعت با دست وپاهات بازی وصحبت میکنی واسه خودت برای خودت غلت میزنی از دمر به رو از رو به پشت برمیگردی تلاش میکنی سینه خیز بری وقتی موفق نمیشی سرتو رو زمین میزاری گریه میکنی روی زمی...
7 خرداد 1391